تبلیغات
وبلاگ خبری پایگاه نیوز - خدا فریادرس همگان است

وبلاگ خبری پایگاه نیوز
 


خدا فریادرس همگان است

(1)ـ خدای فریادرس

بعضی می گویند: روزی ابراهیم ادهم با لشکر خود برای شکار روانه ی صحرا شد و در محلی فرود آمد و برای غذاخوردن سفره چیدند. در میان سفره، بزغاله ای بریان بود. ناگاه مرغی روی سفره نشست و مقداری از گوشت همان بزغاله را برداشت و پرید. ابراهیم گفت: دنبال آن مرغ بروید و ببینید با آن گوشت چه می کند. در آن نزدیکی کوهی بود که مرغ پشت آن کوه به زمین نشست. عده ای از لشکر او دنبال مرغ را گرفتند و دیدند مردی را محکم بسته اند، مرغ گوشت را پیش او می گذارد و کم کم آن را با منقار خود می کند و در دهان آن مرد می گذارد!
آن مرد را پیش ابراهیم آوردند و او حکایت خود را چنین شرح داد: «از این محل عبور می کردم که عده ای سر راهم را گرفتند و دست و پایم را بستند و در آن جا افکندند. مدت یک هفته است که خداوند این مرغ را مأموریت داده برایم غذا می آورد و به وسیله ی منقارش آب آماده می کند و به من می دهد تا این که افراد تو مرا به این جا آوردند.»
ابراهیم از شنیدن این موضوع شروع به گریستن کرد و گفت: «در صورتی که خداوند ضامن روزی بندگان است و برای آنها حتی در چنین مواقعی روزی می رساند، پس چه حاجت به این همه زحمت و تکلف سلطنت و تحمل آن همه گناه در ارتباط با حقوق مردم و حرص بی جا زدن؟!»
پس از آن، از سلطنت دست کشید و از صاحبان حال شد و در صفای باطن و ریاضت عملی به مرتبه ای بلند رسید، تا جایی که شب ها زنجیر گران به گردن می کرد و با آن وضع عبادت می کرد و از این رو او را «ادهم» گفته اند.

(2)ـ آیا جز خدا آمرزنده ای هست؟

روزی معاذبن جبل گریه کنان خدمت رسول خدا(ص) رسید و سلام کرد. حضرت بعد از جواب سلام فرمود: ای معاذ! چرا گریانی؟
عرض کرد: یا رسول الله! جوانی خوش سیما پشت در است و مثل مادری که در عزای طفل مرده اش می گرید، بر جوانی خود گریه می کند و می خواهد خدمت شما برسد. حضرت فرمود: به او بگو داخل شود. وقتی داخل شد، حضرت به او فرمود: ای جوان! چرا گریه می کنی؟
جوان گفت: چرا گریه نکنم و حال آن که گناهانی را مرتکب شده ام که اگر خداوند برای یکی از آنها مرا مؤاخذه کند، داخل آتش سوزان جهنم می شوم و می بینم که خداوند مرا به زودی بکشد و هرگز مرا نیامرزد.
پیامبر اسلام(ص) فرمود: آیا به خدا شرک ورزیده ای؟ گفت: پناه به خدا می برم از این که شرک ورزیده باشم. فرمود: آیا کسی را کشته ای که خدا کشتن او را حرام کرده است؟ گفت: نه، حضرت فرمود: خداوند، گناهان تو را اگر به اندازه ی کوه های ثوابت هم باشد می آمرزد. جوان گفت گناهان من از آنها هم بزرگ تر است.
فرمود: خداوند گناهان تو را می آمرزد، اگر چه به اندازه ی هفت زمین و دریاها و ریگ های آن و درختان و آنچه در آن است، باشد. جوان گفت: آنها نیز بزرگ تر است.
حضرت فرمود: خداوند گناهان تو را می آمرزد، اگر چه به مقدار آسمانها، ستاره ها، عرش و کرسی باشد. گفت: از این ها نیز بزرگ تر است.
حضرت رسول(ص) از روی غضب به او فرمود: وای بر تو جوان! گناهان تو بزرگ تر است یا پروردگار تو؟ جوان به سجده افتاد و عرض کرد: پاک و منزه است پروردگار من، هیچ چیز بزرگ تر از پروردگار من نیست، ای پیامبر خدا! پروردگار من از هر چیز بزرگ تر است.
رسول خدا(ص) فرمود: آیا غیر از خدای بزرگ کسی گناهان را می آمرزد؟ عرض کرد: نه به خدا قسم یا رسول الله(ص)! و ساکت شد.
حضرت فرمود: وای بر تو جوان! آیا نمی خواهی یکی از گناهان خودت را برای من بگویی؟ گفت بله یا رسول الله می گویم:
من هفت سال تمام نبش قبر می کردم، مرده ها را بیرون می آوردم و کفن های آنها را می دزدیدم! روزی دختری از دختران انصار از دنیا رفت، وقتی او را دفن کردند، اطرافیانش رفتند، شب که شد، آمدم و او را نبش قبر کردم، کفن او را ربودم و او را برهنه در کنار قبرش گذاردم و چون می خواستم برگردم شیطان مرا وسوسه کرد، آن دختر را برای من زینت داد تا با او زنا کردم!! سرانجام او را در قبرش گذاشتم و راه افتادم، ناگاه صدایی از پشت سر خود شنیدم که می گفت: ای جوان! وای بر تو از جزا دهنده ی روز جزا، در روزی که از اعمال من و تو حساب می کشند، چرا مرا از قبر بیرون آوردی و کفن مرا ربودی و مرا برهنه رها کردی و کاری کردی که من صبح قیامت با جنایت برخیزم؟ پس وای بر تو از آتش جهنم... .
اینک چنین نمی بینم که هرگز بوی بهشت را نشنوم، شما چگونه مرا می بینید یا رسول خدا؟
حضرت فرمود: دور شو از من ای بدکردار! که می ترسم من هم به آتش تو بسوزم؛ زیرا که تو بسیار به آتش نزدیک شده ای. رسول خدا(ص) پیوسته این جمله را تکرار می کرد و به جوان اشاره می کرد تا از پیش روی آن حضرت دور شد.
جوان تا این پاسخ را از حضرت شنید، زاد و توشه را برداشت و به یکی از کوه های مدینه رفت و در آن جا مشغول عبادت شده و برای این که نهایت ذلت و حقارت خود را به پیشگاه عظمت حق نشان دهد، هر دو دست خود را به گردن غل کرده و با عجز و ناله می گفت: ای پروردگار! تو مرا می شناسی و گناه مرا می دانی، ای معبود من! من امشب را به صبح رسانیده ام در حالی که از توبه کنندگان و پشیمانان گردیده ام.
من بنده ی تو «بهلول» هستم که دست های خود را پیش روی تو، به گردن غل کرده ام. نزد پیامبر تو رفتم، مرا از در خانه ات راند و خوف و ترس مرا زیاد نمود، پس از تو می خواهم که به عزت و جلال و عظمت و جبروتت، مرا ناامید نگردانی و دعای مرا باطل نکنی و مرا از رحمت خود مأیوس نگردانی.
بهلول تا چهل شبانه روز دعا و مناجات می کرد و می گریست به طوری که حیوانات هم برای او گریه می کردند، آن گاه که چهل روز تمام شد، دست های خود را به آسمان بلند کرد و گفت: پروردگارا! با حاجت من چه کردی؟ اگر دعای مرا مستجاب کردی و گناه مرا آمرزیدی، به پیامبرت وحی فرما تا من بدانم و اگر دعای مرا متسجاب نشده و آمرزیده نشده ام و می خواهی مرا عقاب کنی، آتشی بفرست که مرا بسوزاند یا به بلا و عقوبتی در دنیا مبتلا کن و از رسوایی روز قیامت، مرا خلاص کن.
که خداوند این آیه را فرستاد:
«والذین إذا فعلوا فاحشه او ظلخوا أنفسهم ذکروالله فاسغفروا لذنوبهم و من یغفرالذنوب إلا الله و لم یصبروا علی ما فعلوا و هم یعلمون»(1)
«نیکان آنهایی هستند که هر گاه امر ناشایستی از آنها سرزند یا ظلمی به نفس خویش کنند، خدا را به یاد آرند و از گناهان خود به درگاه خدا توبه و استغفار کنند؛ جز خدا هیچ کس نمی تواند گناهان را ببخشد و آنها کسانی هستند که اصرار در کار زشت نکنند چون به زشتی معصیت آگاهند.»
چون این آیه بر پیامبر خدا(ص) نازل شد، حضرت تبسم کنان بیرون آمد در حالی که این آیه را تلاوت می کرد و سپس به اصحاب خود گفت: چه کسی مرا بر محل آن جوان تائب راهنمایی می کند؟
یکی از اصحاب عرض کرد: یا رسول الله! به ما خبر رسیده که در فلان کوه می باشد. حضرت با یاران خود رفتند تا به آن کوه رسیدند و به دنبال آن جوان ، بالای آن کوه رفتند . جوان را دیدند که در میان دو سنگ ایستاده و دست های خویش را به گردن غل کرده و آفتاب ، صورت زیبای او را سیاه کرده و گریه ، مژه های دو چشم او را ریخته و می گوید : ای خدای من! تو خلقت مرا نیکو گردانیدی و صورتم را زیبا ساختی ، ای کاش می دانستم با من چه خواهی کرد ، آیا مرا در آتش خواهی سوزانید یا در جوار خود مأوا خواهی داد؟ ... خداوندا ! گناهان من از آسمان و زمین و کرسی واسع و عرش گسترده ی تو بزرگ تر است ، آیا آنها را می آمرزی یا به خاطر آنها مرا در روز قیامت مفتضح خواهی کرد؟
می گفت و می گریست و خاک بر سر خود می ریخت . حیوانات اطرافش را احاطه کرده بودند و پرندگان بالای سر او پرواز کرده ، به حال او گریه می کردند .
رسول خدا (ص) نزد او رفت ، دست های او را از گردنش باز کرد ، سر و صورت او را از خاک پاک کرد و به او فرمود : ای بهلول بشارت باد تو را که خدای رئوف تو را از آتش قهرش نجات داد و در بهشت برینش تو را جای داد و آیه ی نازل شده در باره ی او را برایش تلاوت کرد .
بدین سان ، جوانی در سایه ی توفیق الهی موفق به توبه ی حقیقی شد و توانست کمبودهای گذشته ی خود را جبران کرده ، رستگار شود .

(3)ـ فضل خدا

مردی، عاشق کنیز همسایه ی خود شد. خدمت امام صادق(ع) آمد و جریان را به عرض ایشان رساند. آن جناب فرمود: هر وقت او را دیدی بگو «اللهم أسئلک من فضلک»؛ یعنی خدایا! او را از فضل و لطف تو می خواهم.
مدتی گذشت، اتفاقاً صاحب کنیز اراده ی مسافرت کرد و پیش همان همسایه آمد و تقاضا کرد که کنیزش را به رسم امانت پیش او بگذارد. جواب گفت: من مردی مجرد هستم، میل ندارم کنیز تو پیش من باشد.
آن مرد گفت: مانعی ندارد، کنیز را برایت قیمت می کنم، تو از او به نحو حلال بهره ببر، بعد از بازگشت، تو را مخیر می کنم که یا پول او را بدهی و یا خودش را برگردانی.
این پیشنهاد را پذیرفت، پس از چندی خلیفه خواستار کنیزی شد، توصیف همان کنیز را پیش خلیفه کردند. او را به قیمت بسیار بالا به خلیفه فروخت، پس از بازگشت آن مرد از مسافرت، تمام پول را به او بازگرداند، ولی صاحب کنیز قبول نکرد و گفت: این مال به تو تعلق دارد، من بیش از مقداری که اول برای کنیز قیمت تعیین کرده ام، برنمی دارم.

(4)ـ پرده پوش گناهان

«فضیل بن عیاض» یکی از جنایت کاران تاریخ بود که زندگی اش غرق در گناه و انحراف بود و سپس توبه کرد.
روزی شخصی به او می گوید: اگر در روز قیامت خداوند به تو بگوید: «ما غرک بربک الکریم»(2)، «چه چیز تو را به پروردگار کریم و بزرگوار مغرور ساخت؟»، در پاسخ چه می گویی؟
فضیل در جواب گفت: در پاسخ می گویم: «پرده پوشی های تو مرا مغرور کرد.»

(5)ـ نصرت خدا

خداوند متعال به حضرت داوود(ع) وحی نمود: «نزد دانیال پیغمبر برو و به او بگو تو یک بار گناه کردی یعنی: «ترک اولی» نمودی تو را آمرزیدم، مرتبه ی دوم گناه کردی، باز آمرزیدم و اگر برای بار چهارم گناه کنی، دیگر تو را نمی آمرزم.»
داوود(ع) نزد دانیال رفت و پیام الهی را به او ابلاغ نمود. دانیال به حضرت داوود(ع) عرض کرد: «ای پیامبر خدا! تو مأموریت خود را انجام دادی.»
هنگامی که نیمه های شب شد، دانیال(ع) به مناجات و راز و نیاز با خدا پرداخت و عرض کرد: «پروردگارا! پیامبر تو داوود(ع) سخن تو را به من ابلاغ نمود که اگر بار چهارم گناه کنم، مرا نمی آمرزی. به عزتت سوگند اگر تو مرا نگاه نداری و کمک نکنی همانا تو را نافرمانی کنم و سپس نیز نافرمانی کنم و باز هم نافرمانی کنم.»

(6)ـ سزای ناسپاسی

روزی رسول خدا(ص) نشسته بودند که حضرت عزرائیل به زیارت آن بزرگوار آمد. حضرت از او پرسید: ای عزرائیل! در این مدتی که خدای متعال تو را مأمور کرده است که جان مردم را بگیری، تا به حال اتفاق افتاده که بر یکی از این ها ترحم کنی و دلت به حال او بسوزد؟
عرض کرد، بلی یا رسول الله! در دو مورد دلم سوخته است: یکی، روزی بود که در دریا از تلاطم امواجش، کشتی شکست و اهل آن غرق شدند؛ درآن میان زنی حامله، بر روی تخت پاره ای ماند که در روی امواج دریا حیران و سرگردان شد و با حرکت آب و موج دریا بالا و پایین می شد؛ در چنین موقعی بود که فرزند او به دنیا آمد، وقتی که خواست او را شیر بدهد، قادر متعال فرمان داد: «جان مادر را بگیر و آن کودک را در میان امواج سهمگین دریا رها کن.» من در چنین وضعیتی دلم به حال آن کودک بینوا سوخت.
مرتبه ی دوم زمانی بود که «شداد عاد»، سال ها تلاش کرد و در این کره ی خاکی، بهشت روی زمین را بنا نهاد. او در طول سالیان متمادی، هر چه توانست از مروارید و سنگ ریزه ها، جواهر و مرجان و زمرد و طلا و نقره و زبرجد و دُر و یاقوت مرصع، جمع آوری کرد و تمام امکانات خویش را در زیبایی آنها صرف کرد، تا آن جا که به «بهشت شداد» یا «باغ ارم» معروف شد.
چنان که خداوند در قرآن می فرماید: «الم کیف فعل ربک بعاد إرم ذات العماد التی لم یخلق مثلها فی البلاد»(3)
هنگامی که بنای آن شهر زیبا، به پایان رسید، شداد با وزیران و امیران به سوی آن حرکت کردند، همین که به مقابل در کاخ رسید، پای راست از رکاب بیرون آورد و پای چپ، در رکاب اسب بود که فرمان الهی رسید: «جان آن ملعون را بگیر!» چون او را قبض روح کردم، دلم بر وی سوخت که بی چاره عمری به امید آسایش و راحتی، در بنای آن کاخ عظیم و باشکوه تلاش کرد، ولی چشمش به آن نیفتاد.
پیامبر اکرم(ص) و عزرائیل(ع) در این گفتگو بودند که جبرئیل(ع) نازل شد و اظهار داشت: یا محمد(ص)! خدایت سلام می رساند و می فرماید:
«به عزت و جلالم سوگند که شدادبن عاد همان کودک بود که در آن دریای بی کران در روی آب، او را به لطف خود پروراندم و از خطرهای دریای مواج او را حفظ کردم و بدون مادر تربیت کردم و به فضل و کرم خود او را به پادشاهی رساندم؛ ولی او این همه خوبی و احسان مرا نادیده انگاشت و علم نخوت و طغیان برافراشت و بالاخره من هم عزت ظاهری او را مبدل به ذلت ابدی نمودم، تا عاقلان بدانند که ما کافران را مهلت می دهیم، اما به حال خود رها نمی کنیم.»
«و لا تحسبن الذین کفوا انما نملی لهم خیر لانفسهم إنما نملی لهم لیزدادوا إنما و لهم عذاب مهین»(4)
«آنها که کافر شدند و راه طغیان پیش گرفتند، تصور نکنند اگر به آنان مهلت می دهیم به سودشان است. ما به آنان مهلت می دهیم فقط برای این که بر گناهان خود بیفزایند و برای آنها عذاب خوارکننده ای آماده شده است.»
این گونه حوادث عبرت انگیز در هر زمان، مایه ی هوشیاری و بیداری برای آنان است که از هیچ به همه چیز دست یافتند، مبادا مغرور شده، دچار سرکشی و طغیان گشته، الطاف الهی را فراموش کنند که سنت الهی تغییرناپذیر است.

(7)ـ از نفرین کردن بپرهیز

به دنبال احتجاجی که مشرکین قریش با پیامبر(ص) نمودند، ابوجهل گفت: مگر نمی گویی که قوم موسی وقتی تقاضا کردند خدا را آشکارا ببینند، به وسیله ی صاعقه آتش گرفتند. اگر تو پیغمبری ما نیز خواهیم سوخت؛ زیرا آنچه ما می خواهیم از خواسته ی قوم موسی بزرگ تر است؛ چون آنها ایمان داشتند، و تقاضای دیدن آشکارا نمودند، ولی ما می گوییم ایمان نمی آوریم مگر خدا را به همراه فرشتگانش بیاوری تا با چشم خود بنگریم!
رسول خدا(ص) در جواب او فرمودند: ابوجهل! ماجرای ابراهیم خلیل را نمی دانی؟ آن گاه که او را بر فراز ملکوت آسمان ها برد و این آیه ی قرآن اشاره به آن است که می فرماید: «و کذلک نری ابراهیم ملکوت السموات والارض و لیکون من الموقنین»(5)
و دیده ی او قوت بخشید به طوری که تمام اهل زمین را می دید، در آن حال مرد و زنی را مشاهده کرد که مرتکب عمل نامشروعی می باشند؛ همان دم آنها را نفرین کرده به هلاکت رسیدند. باز دو نفر دیگر را مشاهده کرد؛ ایشان را نیز نفرین کرد همان دم به هلاکت رسیدند.
برای سومین بار دو نفر را به همان حال مشاهده کرد؛ نفرین کرد، آنها نیز نابود شدند. در مرتبه ی چهارم که دو نفر دیگر را دید، باز هم خواست نفرین کند که خطاب رسید: «ابراهیم! از نفرین کردن بندگانم خودداری کن»؛ «فانی أنا الغفور الرحیم الجبار الحلیم»
«من خدای بخشنده ی مهربانم، جبار و بردبارم.» آنها را در حال معصیت که می بینم، هرگز برای تسلی خشم خود کیفر نمی کنم چنان که تو می کنی. پس زبان از نفرین بازدار؛ تو بنده ای هستی که برای انذار و ترسانیدن مردم برانگیخته شده ای، در حاکمیت الهی شریک نیستی و بر او نیز حکومت نداری.
آگاه باش! بندگانم نزد من از این احوال خارج نیستند: آنان که معصیت می کنند، عجله در کیفر آنان نمی کنم. اگر توبه کردند، من نیز گناهان آنان را می بخشم و پرده پوشی می کنم.
دسته ای از معصیت کاران را مهلت می دهم؛ زیرا می دانم از صلب آنان فرزندان مؤمنی به وجود می آیند و از این جهت با پدر و مادر کافر مدارا می کنم تا این فرزندان به وجود آیند. آن گاه که منظور حاصل شد، کیفرم آنها را فرا می گیرد و به بلا گرفتار می شوند.
اگر این دو (توبه و اولاد صالح) نبود، غذایی که برای آنان مهیا کرده ام شدیدتر از خواسته ی توست که هلاک شوند؛ زیرا کیفر من با جلا و کبریایم تناسب دارد. پس ای ابراهیم! مرا با بندگان خود واگذار، من به آنها از تو مهربان ترم، بین من و آنها فاصله مشو. من جباری بردبار و دانایی حکیم هستم، با تدبیر و علم، قضا و قدرم را درباره ی آنان اجرا می کنم.»
رسول خدا(ص) به ابوجهل فرمودند: تو را نیز خدا مهلت داده است تا از صلبت «عُکرمه» فرزند صالح به وجود آید، همان که عهده دار بخشی از امور مسلمین خواهد شد. اگر نه این بود، عذاب بر تو نازل می شد. سایر قریش را نیز مهلت می دهد؛ چون می داند بعد از این، ایمان می آورند، بنابراین به خاطر کفر فعلی ایشان را از سعادت آینده محروم نمی سازد و یا به دلیل این که از آنها اولاد مؤمنی به وجود خواهد آمد، عذاب پدر را به تأخیر می اندازد تا فرزندش به سعادت برسد. اگر این ها نبود بر همه ی شما عذاب نازل می گردید.

(8)ـ از گریه ی بنده ام شرم دارم

در تفسیر «روح البیان» حکایتی نقل شد است از این قرار که: یکی از فاسقان و روسیاهان عالم دست به دعا بلند کرد و به خداوند توجه نمود، ولی خداوند با نظر لطف و رحمت به او نگاه نکرد.
بار دیگر او دست دعا به طرف خدای متعال دراز کرد، خداوند باز از او روی برگرداند، بار سوم دست نیاز به سوی بی نیاز مطلق دراز کرد و تضرع و ناله نمود. خداوند به ملائکه اش فرمود: «فرشتگانم! دعای بنده ام را به اجابت رساندم که پروردگاری جز من ندارد. او را عفو نمودم و حوائجش را برآوردم؛ زیرا که من از تضرع و گریه ی بندگانم شرم دارم.»

(9)ـ پذیرش الهی

روایت کرده اند که جوانی در بنی اسرائیل بیست سال اطاعت و بندگی نمود و بیست سال هم معصیت کرد. روزی در آینه نگاه کرد؛ دید موهایش سفید شده، به خود آمد و از کرده ی خود پشیمان شد.
عرض کرد: ای خدای من! بیست سال عبادت و بیست سال معصیت کردم، اگر به سوی تو برگردم آیا مرا قبول می کنی؟ ناگهان صدایی شنید:
«أحببتنا فاحببناک، ترکتنا فترکناک و عصیتنا فامهلناک و إن رجعت إلینا قبلناک»
«ما را دوست داشتی پس تو را دوست داشتیم، ما را ترک کردی پس تو را ترک کردیم، معصیت ما را کردی تو را مهلت دادیم، پس اگر برگردی به جانب ما، تو را قبول می کنیم.»
از این عنایت ها از سوی خدای متعال نسبت به تمام امت ها بوده و در این امت هزار برابر.

(10)ـ یا قدیم الاحسان...

از «لبیب عابد» نقل شده: در ایام جوانی، روزی در خانه ی خود ماری دیدم که به سوراخی داخل شد، فوراً به دنبالش دویدم و دم او را گرفته، بیرون کشیدم.
ناگهان مار دور خود چرخید و دست مرا نیش زد؛ پس از مدتی دستم از کار افتاد و فلج شد. به مرور ایام دست دیگر و پس از چندی پاهایم فلج گردید، طولی نکشید که هر دو چشمم نابینا و زبانم گنگ کردید، مدتی بدین حال بودم و مرا روی تختی خوابانیده بودند. از کل اعضای بدنم، فقط گوشهایم مقداری شنوایی داشت.
دیگر توان انجام هیچ کاری را نداشتم. هر حرف زشت و ناگوارای را می شنیدم، اما قدرت پاسخ گویی نداشتم. چه بسیار اوقاتی که تشنه به سر می بردم، ولی کسی به من آب نمی رسانید و چه لحظاتی که سیراب بودم و به زور در گلوی من آب می ریختند. هم چنین مواقع بسیاری بود که گرسنه بودم و کسی طعامی به من نمی رسانید و بسا ایامی بود که سیر بودم و به زور غذا می خوردم.
چند سال بدین شیوه گذشت، تا این که روزی زنی نزد همسرم آمد و احوال مرا پرسید، همسرم گفت: احوال بسیار بدی دارد، نه خوب می شود که راحت گردد و نه می میرد که ما از دست او راحت شویم. سپس سخنانی گفت که دانستم از زندگی با من به تنگ آمده و راحتی خود را در مرگ من می یابد.
با آگاهی از این ماجرا، بی نهایت دل شکسته شدم و با اخلاص تمام و بی چارگی و درماندگی و با خضوع و خشوع زیاد، در اندرون دل، با خدای خود به مناجات پرداختم و نجات خود را به موت و یا حیات از او خواستم. در آن لحظه فوراً ضرباتی به تمام اعضای من وارد آمد و درد شدیدی بر من عارض شد و مدتی بعد به خواب رفتم.
چون شب سپری شد و از خواب بیدار شدم، دست خود را روی سینه ام دیدم؛ در حالی که یک سال دستم روی زمین افتاده بود و اصلاً حرکتی نداشت. بسیار تعجب کردم که چه شده است، در دلم خطور کرد که دستم را حرکت دهم. دست خود را بلند کردم و دوباره روی سینه ام گذاشتم. دست دیگرم را حرکت دادم و پاهای خویش را امتحان نمودم. بالاخره از جای خود بلند شدم و از تخت به زیر آمدم و داخل حیاط شدم.
پس از یک سال ستاره های آسمان را مشاهده کردم، نزدیک بود که از شادی قالب تهی کنم و بی اختیار زبانم به این کلمه گویا گشت که: «یا قدیم الاحسان لک الحمد»، ای کسی که احسان تو دیرینه است! ستایش برای توست.»

(11)ـ اگر یک بار مرا صدا می زد

«قارون» پسرعموی حضرت موسی(ع) بود. در حفظ و قرائت تورات به خصوص در حسن صوت از بیشتر بنی اسرائیل امتیاز داشت. خدا ثروت سرشاری به او عنایت کرده بود، او طغیان و سرکشی، حس جاه طلبی و خودخواهی که اکثر اغنیا را تهدید می کند، همراه با بخل زیادی، قارون را فرا گرفت.
همان طور که ابن عباس نقل می کند، خداوند دستور زکات را بر حضرت موسی(ع) نازل کرد. آن جناب برای گرفتن زکات به قارون مراجعه کرد، ولی قارون امتناع ورزید. موسی(ع) هر هزار گوسفند به یکی، هر هزار دینار به یک دنیار و هر هزار درهم به یک درهم راضی شد، اما قارون به منزل برگشته پس از محاسبه، مقداری که لازم بود پرداخت نماید به نظرش زیاد آمد، باز راضی نشد.
در این هنگام در اندیشه فرو رفت که چه کار کند تا از اساس، جلوی این گونه پول دادن ها و امثال آن را بگیرد. به این نتیجه رسید که بنی اسرائیل را جمع کرده، این موضوع را مطرح کند که: موسی هر چه امر کرد اطاعت کردید، اینک می خواهد اموال شما را هم بگیرد؛ بیندیشید! بعد از بیان این موضوع، آنها گفتند: تو بزرگ ما هستی، هر چه صلاح بدانی همان را انجام می دهیم.
قارون گفت: فلان زن بدکاره را بیاورید، تا جایزه ای برای او قرار دهم که به موسی تهمت بزند. هزار دینار برایش تعیین کرد و وعده داد او را جزو بانوان خود درآورد. فردا صبح، قارون بنی اسرائیل را جمع کرده به حضرت موسی(ع) مراجعه کرد، گفت: مردم منتظر تشریف فرمایی شما هستند که آنها را پند و اندرز دهی.
حضرت موسی(ع) از منزل خارج شد و در میدانی شروع به موعظه برای بنی اسرائیل کرد، در ضمن سخن گفت: هر که دزدی کند دستش را قطع می کنیم، هر کس افترا زند او را هشتاد تازیانه می زنیم، کسی که زن نداشته باشد و مرتکب زنا شود نیز هشتاد تازیانه می خورد، اما آن کسی که زن داشته باشد و زنا کند سنگسار می شود تا بمیرد.
قارون گفت: اگر چه این کار از خودت سر بزند؟ حضرت موسی(ع) جواب داد: آری! قارون گفت: بنی اسرائیل می گویند با فلان زن زنا کرده ای پرسید: من؟! پاسخ داد: آری! امر کرد آن زن را بیاورند، وقتی حاضر شد گفت: آنچه این ها می گویند، صحیح است؟
زن در این موقع با خود اندیشید که بهتر این است توبه کنم و پیامبر خدا را نیازارم. تصمیم گرفته، واقع را بیان کرد و گفت: دروغ می گویند، قارون برایم جایزه ای تعیین کرده تا تهمت بزنم.
قارون از این پیشامد بی اندازه ناراحت شد و سر به زیر انداخت. حضرت موسی(ع) به شکرانه ی آشکار شدن واقعیت به سجده رفت و خدا را سپاس گزاری کرد و با اشک جاری عرض کرد: پروردگارا! دشمن تو قصد داشت مرا به رسوایی بکشاند و بیازارد. چنان چه به راستی من پیامبرم، مرا بر او چیره گردان.
خطاب رسید: موسی! سر بردار، زمین را در اختیار تو گذاشتم. حضرت موسی(ع) سربرداشته رو به بنی اسرائیل کرد و فرمود: خداوند همان طور که نیروی هلاکت فرعون و فرعونیان را به من داد، اینک نیز مرا بر قارون مسلط ساخته. هر که خواهان قارون است، با او باشد و هر که او را نمی خواهد، کناره بگیرد.
جز دو نفر، کسی بر قارون نماند. موسی(ع) به زمین امر کرد که بدن قارون و همراهان او را تا ساق فرو ببرد. دومین بار فرمود تا زانو داخل زمین شدند. برای سومین مرتبه امر کرد تا کمر به زمین رفتند. باز فرمود: اینها را بگیر! تا گردن فرو رفتند.
در تمام این چند مرتبه قارون، موسی(ع) را قسم می داد و التماس می کرد که از کیفرش بگذرد، ولی موسی از شدت خشم توجهی به او نداشت و برای آخرین بار فرمود: زمین! اینها را بگیرد. قارون و همراهان با منزل و تمام اموالشان در دل خاک جای گرفتند. خداوند به موسی(ع) وحی کرد: یا موسی! قارون (و همراهانش) هفتاد مرتبه تو را صدا زدند و به تو التماس کردند تا از آنها بگذری، ولی تو به آنها اعتنایی نکردی، ولی: «و عزتی و جلالی لو ایای دعونی مره واحده لوجدونی قریبا مجیبا»
«به عزت و جلالم قسم، اگر اینها فقط یک بار مرا صدا می زدند و پناه به من می آوردند و از من کمک می خواستند من خودم آنها را نجات می دادم.»

(12)ـ توفیق الهی

«ذوالنون مصری»، یک زن غیر مسلمان را دید که در فصل زمستان مقداری گندم به دست گرفته، برای پرندگان بیابان می برد و جلو آنها می ریزد. به آن زن گفت: تو که کافر هستی، این دانه دادن به پرندگان برای تو چه فایده دارد؟ زن گفت: فایده داشته باشدیا نداشته باشد، من این کار را انجام می دهم. چند ماه از این جریان گذشت. ذوالنون در مراسم حج شرکت کرد، همان زن را در مکه ی معظمه دید که همراه مسلمانان مراسم حج به جا می آورد.
آن زن وقتی ذوالنون مصری را دید به او گفت: به خاطر همان مقدار گندمی که به پرندگان دادم، خداوند مرا مورد لطف خودش قرار داد و نعمت اسلام را به من ارزانی نمود و توفیق قبول اسلام را یافتم.

(13)ـ خدای سبب ساز و سبب سوز

یکی از دانشمندان اسلامی می گوید: باید بدانیم سبب ساز و سبب سوز خدای متعال است. خدا گاهی کارهایی برای ما انجام می دهد که اگر آدمی دقت کند، در این یک دست غیبی را مشاهده می کند.
از یک طلبه ای نقل کرده اند که رفته بود تبلیغ، ولی کارش نگرفته و با ناراحتی برگشته بود.
از تهران که به قم می آمده با آقایی آشنا می شود و ایشان به طلبه می گوید آیا مرا در خانه ای میهمان می کنی؟
آقای طلبه در دل خود می گوید: حالا رفتیم تبلیغ، چیزی که عایدمان نشده این آقا هم از این طرف می خواهد خودش را میهمان ما کند!
بالاخره با این آقا به منزل رفتند. طلبه ی محترم پذیرایی مختصری کرد. صبح که از خواب بلند شد به آن طلبه گفت: من پانزده هزار تومان به آیت الله حکیم بدهکارم، می خواهم این پول را به شما بدهم.
ناگفته نماند که پانزده هزار تومان در آن زمان مبلغ زیادی بوده است. این است مفهوم سبب سازی خداوند که در سایه ی فضل و رحمت خویش به بندگان نشان می دهد.

(14)ـ دیوی یا پری یا...؟!

قاضی «وجیه الدین قوشچی» که از بزرگان و دانشمندان خراسان است، می گوید: زمانی که «تولی خان» فرزند چنگیز مغول، شهر هرات را محاصره کرده بود، من نیز به حکم وظیفه ی شرعی برای شرکت در جهاد و دفع از مرزهای اسلامی، آماده شدم و محافظت برجی را که رو به روی خیمه ی تولی خان بود، به عهده گرفتم.
در هنگامه ی نبرد، ناگاه پای من لغزید و از بالای دیوار قلعه بر روی خاکریز افتادم و از آن جا به ته خندق لغزیدم. از بالای دیوار حصار تا خاکریز، هشت ذرع بود و از آن جا تا انتهای خندق، چهل ذرع.
در آن وقت، حدود پنجاه هزار سرباز مغول در کنار خندق و اطراف حصار گرد آمده بودند و جنگ می کردند. بیشتر آنان که متوجه افتادن من شدند، به سوی من تیراندازی کردند؛ ولی چون عنایات الهی شامل حال من بود، نه از افتادن به درون خندق آسیب دیدم و نه آن تیرها به بدنم اصابت کرد!
در این زمان، تولی خان نگاهش به من افتاد. مغولان را از تیراندازی باز داشت و دستور داد مرا از خندق بیرون آوردند و به بحضور خود پذیرفت و گفت: بنگرید که آیا صدمه و آسیبی به او رسیده است یا نه؟! چون معلوم شد که مرا رنجی نرسیده و سالم هستم، تولی خان انگشت حیرت به دندان گرفت و گفت: تو دیوی یا پری و یا اسم اعظم الهی با خویش داری که از این همه آفت و بلا محفوظ مانده ای؟!
من روی به زمین نهادم و گفتم: من هیچ نیستم، اما چون لطف الهی شامل حالم شده است، درد و رنجی به من نرسید.
تولی خان از این سخن خوشحال شد و گفت: این شخص را باید رعات کرد. و سپس فرمان داد جایزه ای به من دادند و مرا آزاد نمودند.

(15)ـ ماجرای آموزنده

عالم بزرگوار «جناب آقای حاج معین شیرازی» که چند داستان از ایشان نقل شده، فرمودند: که آقا سید حسین ورشوچی که در بازار تهران بدهکار می شود؛ روزی دختری وارد مغازه ی او می شود و می گوید:
من یهودی ام و پدر ندارم، صد و بیست تومان دارم و می خواهم شوهر کنم و شنیده ام تو شخص درستکاری هستی؛ این مبلغ را بگیر و معادل آن اجناسی که در این ورقه نوشته شده است جهت جهیزیه ام بده.
ایشان می گوید: قول کردم و آنچه داشتم، دادم و بقیه را از مغازه های دیگر فراهم کردم و قیمت مجموع، صد و پنجاه تومان شد.
دختر گفت: جز آنچه دادم ندارم، گفتم من هم نمی خواهم. دختر سر بالا کرد و به من دعا کرد و رفت. پس اجناس را درگاری گذاردم و چون کرایه را نداشت بدهد از خودم دادم و به خانه اش رفت.
روزی با خود گفتم که به رفیقم «حاج علی آقا علاقه بند» که از ثروتمندان تهران است وضع و حال خود را بگویم و مقداری پول بگیرم.
صبح زود به شمیران رفتم و دو من سیب به عنوان هدیه خریدم، در امامزاده قاسم، در باغ او را زدم، باغبان آمد. سیب را دادم و گفتم به حاجی بگویید حسین ورشوچی است.
چون گرفت و رفت، به خود آمدم و خود را ملامت کردم که چرا رو به خانه ی مخلوقی آوردی و به امید غیر او حرکت کردی؟ فوراً پشیمان شده، فرار کردم و به صحرا رفتم و بر خاک به سجده و گریه و استغفار مشغول شدم و از پروردگار خود طلب آمرزش کردم.
چون خواستم به شهر برگردم، از راهی که احتمال نمی رفت گماشتگان حاجی مرا ببینند برگشتم و چون می دانستم دنبال من خواهد فرستاد؛ تا نزدیک ظهر نرفتم. وقتی که مطمئن شدم دیگر مأموارن حاجی را نمی بینم به مغازه آمدم.
شاگردان گفتند: تاکنون چند مرتبه گماشتگان حاجی علی آقا آمدند و تو نبودی، بلافاصله نوکر او آمد و گفت: شما که صبح آمدید چرا برگشتید؟ الان حاجی منتظر شماست.
گفتیم اشتباه شده است. رفت و پسر حاجی آمد و گفت: پدرم منتظر شماست. گفتم با ایشان کاری ندارم. بالاخره رفت و پس از ساعتی خود حاجی با عصا و حال مریض آمد و گفت: چرا صبح برگشتی حتماً کاری داشتی بگو ببینم حاجت تو چیست؟ من سخت منکر شدم و گفتم اشتباه شده است.
خلاصه حاجی با قهر و غیظ برگشت. چند روز بعد هنگام ظهر، در خانه نان و انگور می خوردم. یکی از تجار که با من رفاقت داشت وارد خانه شد و گفت جنسی دارم که به کار تو می خورد و مدتی است انبار منزل را اشغال کرده و آن خشت لعاب ورشو است.
گفتم نمی خواهم. بالاخره به همان مبلغی که خریده بود به من فروخت، از قرار خشتی هفده تومان نسیه.
طرف عصر تمام آنها را که متجاوز از هزار بود آورد، انبار مغازه ام پر شد. فردا یک خشت را برای نمونه به کارخانه ی ورشوسازی بردم، گفتند: از کجا آوردی؟ مدتی است این جنس نایاب شده. بالاخره خشتی پنجاه تومان خریدند و من تمام بدهی خود را پرداختم و سرمایه را نو کردم و شکر خدای را به جا آوردم
کار خود گر به خدا بازگذاری حافظ
ای بسا عیش که با بخت خدا داده کسی

(16)ـ هدایت تکوینی

مرد سیّاحی از میان جنگلی می گذشت؛ ناگاه گنجشکی را دید که روی شاخه ی درختی نشسته، ولی بسیار مضطرب و نگران است و سر و صدای زیادی می کند.
سیاح شکارچی خوب دقت کرد، متوجه شد گنجشک هر چند ثانیه می رود و برمی گردد و برگی را به طرف آشیانه می آورد و بالاخره اطراف آشیانه را از برگ ها پر کرد و خود روی شاخه ی درخت مجاور نشست.
صیاد که هنوز علت اضطراب آن پرنده را نمی دانست، پس از تأمل و جستجوی فراوان، متوجه شد مار سیاهی قصد آشیانه ی آن گنجشک را کرده و از درخت بالا می رود.
گنجشک روی شاخه ی درخت مجاور نشسته بود و به انتظار نتیجه ی کارش به سر می برد و صیاد نیز صحنه را با دقت تماشا می کرد. در این حال دید مار نزدیک آشیانه شد، همین که بوی برگ به مشام مار رسید، کم کم به عقب برگشت و افتاد.
معلوم شد آن برگ ها برای آن مار، سم کشنده است و این چنین، خدای حکیم و مهربان پرنده را برای ادامه ی حیاتش و دفاع از خود و بچه هایش راهنمایی نموده است.




طبقه بندی: بخش مذهبی، 
برچسب ها: خدا فریادرس همگان است،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 7 فروردین 1392 توسط مهرداد مؤذنی
طراح قالب : { معبرسایبری فندرسک}